ATONEMENT powered by MihanBlog

سمانه
دوشنبه 31 تیر 1398 ساعت 11:43 ب.ظ

سمانه مثل خودش بود. با چشم‌های آبی خسته‌اش. با صورتی تکیده و اندام دخترانه‌اش.

رویاهایش دوستداشتنی بود.درست چون کودکی‌های دیروزم. چون تنهایی‌های امروزم. خوب یاد داشت مهربانی‌های پدر را. دست‌های کوچکش نیکو بودند. مهر می‌کشید و بی‌آزار بود. دلش اما گاهی تنگ می‌گرفت. کز می‌گرفت گوشه‌ی وجودش و آبی چشم‌هایش تَر میشد. چون دخترکی عروسک دوست، گریه میکرد.

سمانه اما همراه خوبی نبود. چشم‌هایش را می‌بست. از اتوبوس‌های سرخ خوشش نمی‌آمد. چم‌و‌خم و ‌‌قِرهای ماشین کوچولوی ما می‌ترساندش. و چه زیبا میترسید. از سفره گریزان و عاشق اتاق‌های ساکت و رویاپردازی کودکانه بود. آقایش رو دوست دارد. اصلا عشقش را میکند. و او نیز هم. آقایی سمانه میفهمدش. دوستش دارد و ناز عروسک کوچکش را می‌کشد. هر دو گل پرستند.

سمانه حرص‌هایش را تنهایی میخورد. وقتی آقایی رفته باشد. اشک‌هایش را قورت میدهد و باز میخندد.

ترسوی کوچک ما از خون می‌ترسد. از آمپول هم. و باز کودک‌تر به چشم می‌آید.

دل کوچک همیشه نگرانش برای دوستانش می‌زند. برای مریمی که غمگین است. برای کاظمی که وجودش است. و برای آقایی که خسته است.

سمانه دخترک خوبی است.

دلم برایش تنگ می‌شود.

همیشه. در کنار هر اتوبوسی. با هر دنده معکوسی. با هر چراغ قرمزی که رد میکنم. و...

تگ ها: سمانه، خاطره، عشق،
دسته بندی: بوی خوش زندگی،

دیدگاه ها : نظرات
دیدگاه ها
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو