ATONEMENT powered by MihanBlog

عید و خانه‌نشینی و کرونا
شنبه 9 فروردین 1399 ساعت 08:48 ق.ظ

نوروز ۹۹ با ترس کرونا شروع شد. البته به سالهای که هی بدتر از قبل میشن دیگه عادت کردیم .

به هیچ چیز این جا امیدی ندارم .

دعای نوروز امسال سلامتی که نه ، صرفا امید به زنده بودنه .

فقط امیدوارم تا سال دیگه زنده باشیم .

همین

دسته بندی: روزنگار،

دنیای کوچیک‌ها
جمعه 6 دی 1398 ساعت 08:16 ب.ظ

کوچیک‌ها هم دنیای خودشون رو دارن. مثل همین گل‌سنگ‌های شیار باریک سیمانی وسط حیاط. همین تصویری که بالای پست گذاشتم.

کوچیک‌ها رو از نزدیک که ببینی ، حالیت میشه که انگاری دنیاشون اونقدری هست که خیلی دل‌ها تووش جا میشه.

به همین گل‌سنگ توی حیاط که نگاه می‌کنم دلم هوای عاشقی های کودکی رو می‌کنه. دیوارگردی‌های خونه‌ی پدری و خزه (گل‌سنگ) های چسبیده به قسمت آجری دیوار همسایه.

سبز دلپذیری بود . میون اون سالهای سرمای شیراز همیشه بودن. همیشه چسبیده به دیوار . تابلوی زیبایی بود . دیوار حیاط خونه‌ی پدر بلوکی بود. یه بخشی از دیوار همسایه هم که دو متری بالاتر از دیوار ما بود آجری . و من روی بخش بلوکی می‌نشستیم و گل سنگ های دیوار آجری رو میدیدم.

دنیای کوچیک اون سالهای من فقط خوشبختی داشت . هر چیز کوچیک برام قصه داشت . خود خوانده و خود مخاطب .هنوز عطر نمناک گل‌سنگ‌های خونه‌ی پدر یادمه . دیوار خیس و سبزی زندگی .

نه فقط همین بودااا... نه، من عاشق همه چیز میشدم. اصلا بودن لذتی داشت .

از باغچه‌‌ی حیاط گرفته تا قصه‌های شب مادر ، تا خاطره و اندرز بابا.

خدا رو شکر .

هنوزم هستند.

شکر


پی‌نوشت:

https://bit.ly/2SwDOjO

دسته بندی: روزنگار،

پارامونت
شنبه 2 آذر 1398 ساعت 11:45 ب.ظ

زندگی معرکه‌ی جالبی است . گاهی روزهایی دارد به سردی آسفالت عصر بارانی آبان ماهش. گاهی غربتش سردتر می‌شود. استخوان می‌سوزاند و دوست غربال میکند. زندگی بازی زیبایی است . از عشوه‌های بلوندهای پارامونت گرفته تا نازک آرایی ساق‌هایی که ایمانم را به میهمانی سنگ و شُکر می‌بُرد.

زندگی بازه‌ی کوتاهی ست. برای دیدن . برای آموختن و برای شدن.

برای ماندن. برای عشقبازی و شهوت. برای گرم ماندن.

پ.ن:

- دلم تنگ است. از پیامک‌هاتون تنگ تر. و از ندیدنتون خوشحال تر.

دسته بندی: روزنگار،

زرنگی
یکشنبه 5 آبان 1398 ساعت 04:23 ب.ظ
امروز توی صف نونوایی به اشتباه زودتر از یه نفر نون گرفتم . البته قبل از گرفتن متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم . با کمی عذاب وجدان حرکت کردم.به اولین سوپری که رسیدم فهمیدم کارت بانکیم رو گم کردم.گفتم اینم هزینه زرنگی امروزم.برگشتم و از نانوا پرسیدم. مسیر رو گشتم و پیدا نکردم. فردا هم باید برم کارت جدید بگیرم تا یاد بگیرم نباید 5 دقیقه از وقت و حق کسی رو می دزدیم.موندم ملت چجوری #اختلاس_میلیاردی میکنن.
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
آرامش گم شده
جمعه 18 مرداد 1398 ساعت 10:25 ب.ظ

امروز زیادی خسته شدم.

اول صبحی پسر بیخودی بهانه گرفت و بیشتر حال ما را.

توی مسافرت کوچکمان باتری ماشین به کل خوابید.

سِلوی ماشین کارنکرد و مجبور شدم بدون سِلو و با گازدادن نزدیک 60 کیلومتر بیام تا به مغازه برسیم.

حسابی کُفر گفتم.

حسابی خسته شدم و آخر روز هم با همسایه بخاطر تهمتی که بهم زد بحثم شد.

فردا رو باید دید.

امیدوارم خوشایندتر باشد.

آدمی به امید زنده‌ست.

دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
فاطیمای سرخگون
جمعه 4 مرداد 1398 ساعت 12:01 ق.ظ

دخترک امروز مریض شده.لکه‌های سرخی روی تمام پوستش افتاده و مدام تب‌های پشت‌ سر هم داره.

عصری رفتیم دکتر. گفت مشکلی نیست.

صورتش سرخ شده. لکه‌های لعنتی انگاری پا دارن و هی روی صورتش خون می‌پاشن.

دخترک امشب حرف نزد و خوابید.

قصه نخواست. قصه نگفت.

دلم به حالش سوخت.مثل بچه‌گی‌های خودم بود.مثل تنهایی‌هایی که داشتم.

الان کنارمون خوابیده.

پناه بر خدا...

تگ ها: بیماری، فاطیما،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
من و دوست اینروزهایم
سه شنبه 1 مرداد 1398 ساعت 11:56 ب.ظ

میهن‌بلاگ را دوست دارم.شاید بخاطر طرح آبی نرمی که دارد.یا شایدم برای آن دکمه‌های سبزی که آدم را به ذوق وامیدارد.شاید برای اپ اندرویدی ساده‌اش.آخر هر چه باشد من هم شیرازی‌ام.

اما به گمانم بیشترش دوست میدارم چون با تنهایی‌هات می‌سازد.هرجا دلت گرفت هست تا بنویسی.زیاد سخت‌گیر نیست.هر چه میگویی گوش میکند.ساده است.مثل خودت.مثل حرف‌هایت.


دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
شکست های امثال من
یکشنبه 30 تیر 1398 ساعت 11:17 ب.ظ
 

صادق دیپورت شد. نمیدونم چرا؟!شاید بخاطر درس هایی که از زندگی نگرفت.شاید بخاطر فرصت هایی که قدرش رو ندونست.شاید بخاطر پولی که نداشت.شاید بخاطر عجولی های زندگی ش.

و اما خودم .

حسابی غمگینم.بیشتر ناامیدم. از اون همه امیدی که داشتم. از اون همه ذوقی که یک شبه خشکید.رفت قاتی همه ی نرسیدن های زندگی.همه ی اون نداشتن هایی که دیگه برام عادت شده.

خسته ام.از تمامی نرسیدن ها،نشدن ها،اعتمادها،امیدها،ذوق ها و نشدن ها خسته م.

پی نوشت:

- این پست بیشتر جوابی بود برای یکی از آخرین متن های بلاگ اسکای خودم. [ اینجا ]

تگ ها: دیپورت، ناامید،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
صادق
جمعه 21 تیر 1398 ساعت 11:16 ق.ظ

صادق همیشه ساده بود.با چهره لاغر و سبزه.
همیشه مسافر بود.از هر فکری،از هر توهمی...
حرفهایش گاهی آنقدر بچه گانه بود که باورت نمیشد مثلا دارد نصیحتت میکند.زندگی را روی برگی کاهی با ته مداد پیدا شده کنار جدول خیابان کشیده بود!به همین سادگی.با همین تک رنگی.
صادق گاهی وقت ها می لرزید.درست مثل من.گاهی وقت ها می ترسید حتی از غذای توی مهمانی،از رقص های باسنی،از لختی های بی حیایی.از همه اشان می ترسید.
اما تا می توانست میرفت.آنقدرها که پاهای بلندش جان داشت.آنقدرها تا گشنگی های صحرا،ناهارهای تکه نانی و هزار کوفت و زهرمار دیگه را فراموش کند.تا قیمت مسیرهای اسنپ و نصب ویز را یادش رود.
و درد آنجا بود که حین رفتنش گفت نگهش دار شاید به دردت بخور و تک برگ کُپِن سه نفره روستایی را بهم داد.یه کالابرگ روستایی.
تمام.
صادق رفت.با لباسی که به تن داشت و کیفی که یه بچه هم می تونست بلندش کنه.
صادق رفت.ساده با چهره سبزه اش.
تگ ها: صادق، فقر، زجر، مهاجرت،
دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
میهن‌بلاگ
شنبه 29 تیر 1398 ساعت 12:18 ق.ظ

امروز بازم پس از آپدیت مزخرف بلاگ اسکای اومدم سمت میهن‌بلاگ. کاملا برام مشخصه که مدیرای بلاگ‌اسکای به زور دارن این سرویس رو آپ نگه میدارن. اومدن همه‌ی امکانات ویرایش کد رو برداشتن. بیشتر شده سرویسی جهت افزایش سئو و رتبه‌ی سایر سایت‌ها که برنامه‌نویس‌ها ازش بعنوان بک‌لینک استفاده میکنن.

به هرحال بازم اینجاییم. امروز شاید بیشتر از ۵ ساعت وقت گذاشتم برای ریسپانسیو کردن قالب و هی جواب نمیداد. آخرش فهمیدم لعنتی فایرفاکس ایراد داشته.

شبی با پسر آخرین ویرایش‌های قالب رو هم تموم کردیم و گفتیم همین الان اولین پست میهن‌بلاگی رو هم بزنیم.

اگه حوصله‌م شد به مرور حتی شده به صورت دستی، پست‌های بلاگ‌اسکای رو میارم اینجا.

دسته بندی: روزنگار،

دیدگاه ها : نظرات
رفتن به بالای صفحه

Designed by ATONEMENT.ir
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات